به نام خداوند بخشنده ی مهربان
خاطرات دخترونه
چشمانت را برهم می گذاری ،نسیم خنک بهاری لطافت شگفتی را میهمان آغوشت می کند.از خانه بیرون می آیی لحظه ای درنگ واما ...ناگاه چشمی آلوده تیرگی نگاهش رابرچهره ات می کوبد به خودت می نگری، شرم سرتاپای وجودت رادرمی نوردد.برمی گردی خانه لحظاتی می گذرد به ساعت نگاهی می اندازی دوباره سمت درمی روی
آستینت به دستگیره گیر می کند.دستت رابه طرف خودت می کشی که ناگاه نگاهت میهمان آیینه می شود،برای
لحظه ای قامتت درآیینه میهمان مردمک چشمانت می شودفکری به سرت که نه به قلبت سرک می کشد.
:: موضوعات مرتبط:
دلنوشته ,
,
:: برچسبها:
خاطرات دخترونه ,
خاطرات حجاب ,
خاطرات دختر باحجاب ,
خاطره ی چطور چادری شدم ,
خاطره ی یک دختر بی حجاب ,
دلنوشته ,
دلنوشته های دخترانه ,
دلنوشته های صورتی ,
دلنوشته های احساسی ,